شعر + متن + عکس عاشقانه
پادشاه بی تاج
فریب تلخ . رهی معیری رفتم که آن دو چشم فریبا را از صحفه ی خیال فرو شویم رفتم صفای مهر و محبت را در دیده و دل دگری جویم دردا. که هر نفس که برآوردم دیدم حدیث عشق تو می گویم رفتم که هم زبان دگر جویم رفتم که آشیان دگر سازم رفتم که نیمه جان جوانی را در پای دلبر دگر اندازم وا حسرتا. که یاد نگاه تو تا زنده ام فریب دهد بازم بردم پناه به می که دور از تو خود را مگر هلاک توانم کرد وین داغ تلخکامی و حسرت را از لوح سینه پاک توانم کرد در هر پیاله عکس تو را دردم دیگر به سر. خاک چه توانم کرد باور بکن این شهر جای زندگی نیست تا ناخدایانند جای بندگی نیست ین تیر دلها از شقایق سر بریدند این ها برای آخرت ذلت خریدند دیندارهای شهر ما در خواب رفتند اهل نماز و عشق بازی در آب رفتند دیگر کسی اهل دعا ،اهل صفا نیست دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست چشمی دگر از ترس داور غرق نم نیست بی دین و دنیا در شهر کم نیست هر رادمردی با غم و غصه غرین است هر اهل دل در شهر ما خانه نشین است دیوار های شهر را غم گرفته سجاده ها در خانه هایمان نم گرفته به همين سادگی رفتی بی خداحافظ عزيزم سهم تو روز تازه سهم من اشك كه بريزم به همين سادگی كم شد عمر گل بوته تو دستم گله از تو نيست می دونم خودم اينو از تو خواستم به جون ستاره هامی تو عزيزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتی که دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم واست اين همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که می ديدم داری آب می شی می ميری اينو از همه شنيدم دارم از دوريت می ميرم تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفس هامی که هنوزی تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن ای پرنده مهاجر، سفرت سلامت اما به کجا میری عزیزم؟ قفس تمام دنیا روی شاخه های دوری، چه خوشی داره صبوری؟ وقتی خورشیدی نباشه، تا همیشه سوت و کوری میگذره روزهای عمرت، توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه، گم میشی تو باغ غربت واسه ما فرقی نداره، هر جا باشیم شب نشینیم دلخوشیم به اینکه شاید، سحر رو یه روز ببینیم آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غریبه... اینم یه نامه ی خوشکل که پر از صفا .صداقت و یکرنگی کودکانست کاش مي شد قلب ها آباد بود ! کينه و غمها به دست باد بود ! کاش مي شد دل فراموشي نداشت ! نم نم باران هم آغوشي نداشت ! کاش مي شد کاش هاي زندگي ! گم شوند پشت نقاب بندگي ! کاش مي شد کاش ها مهمان شوند ! در ميان غصه ها پنهان شوند ! کاش مي شد آسمان غم گين نبود ! رد پاي قهر و کين رنگين نبود ! کاش مي شد روي خط زندگي ! با تو باشم تا نهايت سادگي رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم اگه عاشقی یه درد، چه كسي آن درد رو نديده تو بگو كدوم عاشق، رنج دوري نكشيده اگه عاشقي گناه، ما همه غرق گناهيم ميون اين همه آدم، يه غريب و بي پناهيم تو ببين به جرم عشقت، پرپروازم بستند تو نديدي من مغرور چه بي صدا شكستم چه بگم وقتي كه عاشق، زخمي تيغ هلاكه همه بال و پر زدناش رقص مرگي روي خاك



هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من


| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |




